گفتم کاش مرا بالها مثل کبوتر می بود
تا پرواز کرده راحتی می یافتم
زیرا که در زمین مشقت و شرارت دیده ام
از تلخی روح خود سخن می رانم
از تلخی روح خود سخن می رانم
هنگامی که خاموش بودم
جانم پوسیده می شد از نعره ای که تمامی روز می زدم
به یاد آر که زندگی من باد است
چون گنجشک بر پشت بام منفرد نشسته ام
و مثل آب ریخته شده ام
به یاد آر که زندگی من باد است
و ایام بطالت را نصیب من کرده ای
و در گرداگردم آواز شادمانی و روشنایی چراغ نابود شده است
خوشا بحال پرندگانی که با هم کوچ می کنند
و دسته هایشان آسمان را مزین می سازد
تکه تکه از فروغ

